محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
795
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
ايشان را به دو سپرد و ثياطوس را سپاهسالار كرد با مال بسيار ، و مريم را با وى بفرستاد ، و قيصر سه منزل با ايشان به تشييع شد ، پس بازگشت . و پرويز از روم بيرون آمد با پسر و دختر ملك الرّوم و با هفتاد هزار مرد و خواسته بسيار ، و راه آذربايگان گرفت . چون به حدّ آذربايگان برسيد ، بندوى ، خالش ، با آن بيست هزار مرد پيش وى آمدند . چون نزديك رسيدند ، بندوى با يك سوار ديگر از لشكر خويش بيرون آمد و پيش رفتند ، پرويز و بسطام از پيش لشكر بيرون آمدند . پس هر دو قوم نزديك شدند . پرويز بسطام را گفت : آن دو سوار كه همى آيند كيستند ؟ بسطام گفت : يكى برادر من است ، بندوى ، و ديگر ندانم . پرويز گفت : با تو هوش نيست بندوى را هم اندر ساعت كه از صومعه فرود آوردند بكشتند يا اسير گرفتند . چون نزديكتر آمدند ، بندوى پرويز را بشناخت از اسپ فرود آمد و زمين بوسه داد ، پس پرويز نيز او را بشناخت و اسب فرازتر راند و شاد شد و برنشاندش و با وى همى رفت با بسطام هر سه ، و خبرها همى پرسيدند . بندوى خبر خويش بگفت از آن وقت كه از صومعه فرود آمده بود . پس حال بهرام با آن مخالفان بگفت كه اينك آمدند بيست هزار مرد به هواى تو . پرويز گفت : به تو شادتر شدم از آنكه بدين سپاه . و پرويز بيامد و به شهر شيز فرود آمد . و شيز شهرى است بزرگ از حدّ آذربايگان ، و به دو اندر آتشكده بود بزرگ . و خبر به بهرام آمد . سپاه را عرض كرد و با صد هزار مرد از مداين بيرون آمد تا به يك فرسنگى . و ديگر روز به حرب برابر آمدند و صفها راست كردند و به حرب ايستادند . و بهرام به قلب اندر بيستاد بر اسبى ابلق . پرويز او را بشناخت و بهرام نيز پرويز را بشناخت ، و به لشكر بهرام اندر سه ترك بودند مبارز ، آن روز كه بهرام با سپاه ترك جنگ كرده بود ايشان به زنهار سوى بهرام آمده بودند ، و اندر همهء تركستان از آن سه ترك مردانه تر نبودند . ايشان هر سه از لشكر بهرام بيرون آمدند و پرويز را گفتند : ما انصاف دهيم و هر سه يكان يكان با تو حرب كنيم ، بيرون آى . پرويز بيرون شد . ثياطوس گفتا : بيرون مشو كه ملك را به حرب نبايد شدن . پرويز گفت : خداوند را كه به حرب خوانند نبايد كه پاى باز كشد كه ننگ بود ، و چون